یادداشت میدانی ۰۱
بهترین طراحان تجربه در آمریکا در بازاریابی کار نمیکنند
5 دقیقه مطالعه

بیست پارک ملی چه چیزی دربارهی ورود، توالی و مهندسیِ شگفتی به من یاد داد.
گرند کنیون را از پارکینگ نمیبینی.
این تصادفِ زمینشناسی نیست. ماشین را پارک میکنی، از دالانی از درخت و ساختمانهای کوتاه رد میشوی که تقریباً هیچ چیزی به تو نمیگویند، و بعد ناگهان زمین ناپدید میشود. آن لحظهی رونمایی مهندسی شده است. یک نفر تصمیم گرفته که تو اجازه نداشته باشی زودتر ببینیاش.
حالا همین محل را به یک تیم بازاریابی بدهید. یک بیلبورد از کنیون دم در ورودی میگذاشتیم، یکی هم وسط مسیر، و یک لوگوی اسپانسر روی نرده. کل بودجه را خرج نشان دادنِ همان چیزی میکردیم که قرار بود غافلگیرت کند — و تنها لحظهای را که اهمیت داشت از بین میبردیم.
تا امروز بیست پارک ملی در سی ایالت را دیدهام. برای کوهنوردی رفتم. برای طراحی ماندم.
۱. آستانه، خیلی بیشتر از آنچه فکر میکنی کار میکند. هر پارک مجبورت میکند دمِ دروازه بایستی. سرعت را تا نزدیک صفر کم میکنی، کسی یک نقشهی تاشده دستت میدهد، و یک تابلو دقیقاً میگوید کجایی. از نظر تجاری این یک باجهی عوارض است. از نظر تجربه، یک اتاق فشارزدایی است: هرچه در ماشین در جریان بود تمام میشود و چیز دیگری شروع میشود. بیشتر برندها اصلاً آستانه ندارند. مشتری وسط جمله وارد میشود.
۲. توالی یک تصمیم است، نه یک نقشهی چیدمان. اول منظره و بعد مسیر، تجربهای کاملاً متفاوت است از اول مسیر و بعد منظره. همان داراییها، داستان دیگری. ما در رویداد به این میگوییم «مسیر بازدید» و مثل یک مسئلهی لجستیکی با آن رفتار میکنیم که هرکس بیکار بود حلش کند. این لجستیک نیست. این فیلمنامه است.
۳. یک سیستم، چهارصد سایت. سال ۱۹۷۷ ماسیمو وینیلی «یونیگرید» را طراحی کرد؛ یک سیستم شبکهی واحد برای بروشورهای همهی پارکهای کشور. دههها بعد هنوز کار میکند. یلواستون و یک محوطهی تاریخی کوچک در اوهایو روی یک اسکلت چاپ میشوند، و هر دو حس میدهند که یک نهاد واحد مراقبشان بوده. سیستم طراحی دقیقاً برای همین است: زنده ماندن در برخورد با یک کارمند تازهکار و یک ددلاین. تقریباً هیچ برندی که میبینم سیستمی ندارد که از این برخورد جان سالم به در ببرد.
۴. خویشتنداری یک ویژگی است، نه کمبود. سرِ نقطهی منظره نه موسیقی هست، نه نمایشگر، نه کد QR، نه پیشنهاد فروش. سازمان پارکهای ملی گرانترین ملکِ احساسی آمریکا را در اختیار دارد و انتخاب میکند که آن لحظه را نفروشد. این را مقایسه کنید با یک رونمایی محصول معمولی، که اوجِ احساسیِ شب دقیقاً همانجایی است که ویدیوی اسپانسرها را پخش میکنیم.
۵. بهترین تجربهها هرگز اعلام نمیکنند که طراحی شدهاند. هیچکس از زایون که بیرون میآید دربارهی مسیریابی حرف نمیزند. دربارهی نور حرف میزند. کل کار همین است: مهندسی ناپدید میشود و فقط حس میماند. وقتی مشتری میگوید «چقدر بیدردسر بود»، این تعریف از حالوهوا نیست. این گزارشی از سازه است.
اگر پارک ملی اداره نمیکنی
هر پنج مورد، یک مسئلهی برند است که کلاه دیگری سرش گذاشته. مشتری تو کجا از آستانه رد میشود و آنجا اصلاً چیزی اتفاق میافتد؟ چه کسی ترتیب دیدهشدنها را انتخاب کرده؟ سیستم تو وقتی خودت در اتاق نیستی سرِ پا میماند؟ و کجا داری لحظهای را میفروشی که وظیفهات محافظت از آن بود؟
پانزده سال از راه ساختن رویداد نان خوردهام، و هنوز یک آخر هفته دمِ دروازهی یک پارک ملی بیشتر از بیشترِ سمینارها یادم میدهد. بهترین طراحان تجربه در آمریکا کلاههای لبهپهن سرشان است و نقشهی تاشده دست مردم میدهند — و حتی یک نفرشان تا به حال خودش را طراح ننامیده است.
- طراحی تجربه
- استراتژی برند
- یادداشتهای میدانی